۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

ما کجای تاریخ ایستاده ایم؟
این سوالی است که شاید بارها از خود پرسیده باشیم یا نپرسیده باشیم. اما به راستی کجای این دشت بزرگ تاریخ جایگاه برافراشتن و برپا ساختن چادر ایران است؟ درحالی که هنوز به قدمت تاریخی و تمدن باستانی خود مینازیم و آن را با غرور به رخ خود و دیگری میکشیم اما نمیدانیم که کدامین سوی تمدن بزرگتر جدید را باید بگیریم تا هویت گم شده یا حتی نداشته خود را ببینیم. قصد در اینجا به هر حال چیز دیگری است.
بسیار مطالبی که در بیان عقب ماندگی ما نوشته شده و اینکه چگونه به اینجا رسیده ایم و چه شد و چه ها باید میشد که نشد.طی یکصد سال تحولات کوچک و بزرگ دامان ما را گرفت و هر گاه به سویی رفتیم که نمیدانستیم چه در انتها منتظرمان است. گاه راهمان را دزدیدند. گاه خودمان راهزن خودمان شدیم و گاه رسیدیم اما به کجا؟
آنچه مسلم باید انگاشت اینست که ما هنوز به آنچه میخواستیم نرسیده ایم. ظهور تحولات اساسی و بنیادین اجتماعی و سیاسی پی در پی نشان از جامعه ای دارد که هنوز در تکاپوی گم شده خود است. جنبش مشروطه، نهضت ملی دکتر مصدق، انقلاب اسلامی و حال آنچه که جنبش سبز خوانده میشود به درست یا غلط، دیر یا زود.
به راستی ما چرا اینگونه ایم؟ چرا نمیتوانیم مانند فرانسه با انقلاب بزرگ یا انگلیس با انقلاب با شکوه یا آمریکا در استقلال خود یکبار تکلیف خود را با آنچه نمیخواهیم یا میخواهیم روشن کنیم؟ یا حتی مثل شوروی یا چین امروز با آن شیوه خاص و عجیب خود را با فشار تا مدت زمانی طولانی نگاه داریم؟ یا چرا حتی نمیتوانیم مانند همسایگان عرب زبان و مسلمان خود دهان ببندیم؟ چرا همواره فریاد میکنیم؟
علت مسلما یکی نیست اما یک علت اساسی است. اینکه احساسات نوستالژیک ما نسبت به گذشته خود از یکسو و وضع کنونیمان از دیگر سو وادارمان میکند که سر به سوی آنچه از دست داده ایم برگردانیم و چون به آن نمیرسیم و به آنچه هم که میرسیم اعتقاد نداریم یا راضی نیستیم فریادمان همیشه بلند است. این حس نارضایتی آغشته به خشم.
امروز هم باز فریاد میکنیم. اما باز هم نه به درستی میدانیم که چه را نمیخواهیم و نه اینکه دقیقا چه میخواهیم؟ چون واقعا نمیدانیم. هیچ نمیدانیم. و آن معدودی هم که شاید میدانند یا در عزلتند، یا در غربت، یا در مکنت! در این میان که ما مانده ایم یک نکته را باید برای خود روشن کنیم، اینکه تا زمانی که یکبار برای همیشه تکلیف خود را با آنچه هستیم، آنچه میتوانیم باشیم، و مهمتر آنچه که باید بدانیم روشن نکنیم تا ابد مجبوریم در سوگ گذشته و نداشته خود نه شیون، بلکه فریاد کنیم. آنقدر فریاد کنیم تا گلویمان بگیرد، یا خفه مان کنند یا نومید شویم. و این جزای تاریخ برای آن مردمی است که نمیدانند.