۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

خبر کوتاه




خبر کوتاه بود: اعدامشان کردند. در سحرگاهی شاید، با طنابی بر گرد گردن و کیسه ای بر سر. گلوله؟ نه! هرگز! تیرباران خلاف شرع و آئینشان است. فقط طناب دار و کیسه ی سیاه. دو مرد جوان؛ بیست و یک ساله و سی ساله. جرم؟ اغتشاش، آشوب. آشوب؟ به تنهایی؟ نه، آشوب دو نفری که آشوب نیست. به همراه ده ها هزار نفر دیگر. ده ها هزار نفر؟! پس چرا فقط این دو؟؟؟

خبر کوتاه بود، قصه نیز: شهر آشوب بود و آشوب مقصر می خواست، حاکمان که مقصر نبودند، مردم نیز که یار و یاور حاکمانند، پس لابد کار خارجیان بود. اما خارجیان که در خارجند؟ پس بایستی رابطانی در داخل داشته باشند. سن؟ 30. جرم؟ ارتباط. ارتباط؟ با که؟ با خارجیان، با انجمن پادشاهی ایران. چه؟! انجمن پادشاهی؟؟ مگر ایران هنوز هم پادشاه دارد؟ اصلا اگر پادشاهی ایران می توانست این همه آدم به خیابان بیاورد، پس اینان چگونه سی سال پیش علیه او انقلاب کردند؟

خبرجانکاه بود و قصه کوتاه، اما جرم بزرگ بود، بسیار بزرگ... سن؟ 21. جرم؟ آشوب در عاشورا. هوم، عاشورا، پس قضیه جدی تر از یک آشوب ساده است. راستی چرا؟؟؟ چرایش ساده است، چون محرم ماه حرام است و خون ریختن در آن نیزحرام است. عاشورا نیز چون دو حرمت در آن شکسته شد، حرمت خون فرزند پیامبر و حرمت ماه حرام، حرمتی دو چندان یافته: حرمت در حرمت. آهان، که اینطور... ولی حق با شماست، خون حسین تان حرمت داشت. اگر نداشت از پس این قرن ها هنوز عاشورا خونین نمی شد، گیرم آن به دست پسر معاویه بود و این به دست پسر علی.

خبر و قصه کوتاه بود، جرم نیز بزرگ، اما هیهات! نه به بزرگی کیفر! طناب دار برای گردنی 21 ساله زیاده از حد خشن است، حتی اگر مجرم و حتی اگر مستحق...

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

ویروسی به نام جمهوری اسلامی

سی سال پیش انقلابیون در ایران نظامی را بر سر کار نشاندند که تصور میکردند با آرمانها و قوانین و اصولی که برای آن در نظر گرفته اند بدور از هرگونه فساد و تباهی است. جوش و خروش انقلابی چنان شوکی به بدنه جامعه وارد ساخته بود که کمتر کسی در آن زمان مجال اندیشه به این مسئله را داشت که هر نظامی با خلل و فرج کما بیش خود ایمن از فساد نیست. ایمان انقلابی مردم نیز هر لحظه به این امواج خروشان بی اندیشگی دامن میزد و پندار الهی گونگی و ایمنی نظام را تقویت میکرد. آری قوانین و نهادهایی برساخته شد که احتمال هیچ تباهی در آن نمیرفت. جنگ هشت ساله اندکی واقعیت قدرت و بازی در نظام بین الملل را به سردمداران مست از انقلاب ما آموخت اما به جای حرکت در راستای زمینی دیدن قدرت به الهی ساختن بیشتر آن در سال شصت و هشت انجامید چرا که ایشان تصور کردند راس همه این نهادها و قوانین از ایمنی الهی کمی برخوردار است! و اینگونه نظام ما بی هیچ دفاعی در برابر حملات فسادگران مست از قدرت رها شد چرا که کسی حتی لحظه ای نمی اندیشید که قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق.
شاید به راحتی بتوان نظام را به با یک تمثیل به یک کامپوتر تشبیه کرد که از سی سال پیش بخاطر سهل انگاری یا شاید غرور بیش از حد ناشی از نادانی بی هیچ انتی ویروسی رها شده و اکنون بعد از سی سال فساد ناشی از ویروس مخربی به نام جمهوری اسلامی که خود زمانی سیستم عامل بود نمایان میشود. آری سیستم عاملی که در نبود عاما امنیتی مطمئنی به نام چرخش دموکراتیک قدرت در همه ارکان اقدام به فضا سازی برای خود و تخریب همه جانبه جامعه در راستای تکثیر و بهره برداری بیشتر خود کرد و اکنون در تمامی این فضا پراکنده شده.
اما باید خوشحال بود. چرا که بعد از سی سال مردمی که آثار این ویروس مخرب را به عین دیده اند اقدام به پاک سازی آن میکنند. به عبارتی بعد از سی سال به تازگی یک آنتی ویروس قوی در سیستم نصب شده و در حال اسکن کردن آن است که البته به روزرسانی نیز شده. حال این ویروس شایع در حال برخورد با این آنتی ویروس است و به انحاء مختلف سعی در توقف آن دارد. آنتی ویروسی که با اندیشه های جدید دموکراسی خواهی و آزادی خواهی و عدالت خواهی به روز شده و هرگونه موردی راکه در سیستم مخرب اینها تشخیص دهد اقدام به نابودی آن میکند. ویروس جمهوری اسلامی سعی در پنهان ساختن خود دارد و با قربانی کردن عاملان کم اهمیت خود همچون سعید مرتضوی همچنان خواهان پنهان کردن چهره مفسد خود است. فارق از آنکه دیگر به عنوان عامل شناسایی شده و مجالی برای مخفی سازی خود ندارد.
سوال اینجاست که آیا این آنتی ویروس جدید توان از بین بردن چنین ویروس شایع و قدرتمندی را به تمامی دارد یا خیر؟ آینده ای نزدی و بررسی روند و چگونگی اسکن کردن این آنتی ویروس همه چیز را نشان میدهد.

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

تجربه‌های تاریخی‌مان را فراموش نکنیم
خدمت همه هموطنانم در خارج از کشور سلام و عرض ارادت و برای همه آرزوی سلامت و موفقیت روزافزون دارم. ای کاش شرایطی فراهم بود که شما سرمایه‌های ملی کشور همه توان، انرژی و سرمایه مادی و معنوی‌تان را ‌‌‌برای همین مرز و بوم و مردم رنج‌‌کشیده‌اش صرف می‌کردید. اما همین که بسیاری‌تان علیرغم مهاجرت در سال‌های دور یا نزدیک، هم چنان درد وطن و مردم دارید و سرنوشت و حوادث ایران را دنبال می‌کنید باعث خوشحالی و تقدیر است. آنچه برادر پیرتان را وادار به نوشتن این سطور می‌کند شرایط خاصی است که در آن به سر می‌بریم و به علت تحت فشار بودن و آزاد نبودن رسانه‌های داخلی، شما هموطنان خارج از کشور، هر یک کم و بیش، نقش مهمی در اطلاع‌رسانی و احیانا طرح و بازگویی تحلیل‌هایتان از طریق رسانه‌های خارجی دارید.
در همین رابطه، بی‌هیچ مقدمه‌ای ذکر دو نکته را ضروری می‌دانم. از بنده هم بپذیرید که اگر حرفی می‌زنم، همان طور که به آقای خاتمی نیز عرض کرده‌ام اولویت اولم «ایران» است نه مسئله نظام و حاکمیت غالب. بنده هم سال‌ها و شاید ماه‌های آخر عمرم را طی می‌کنم و دیگر شائبه رد یا حفظ قدرت بنا به مصلحت‌های فردی و احیانا قدرت‌طلبانه برایم منتفی است. اما آن دو نکته:
الف – با توجه به وضعیت خاصی که کشور ما در آن به سر می‌برد و پس از انتخابات پرمسئله آن یک جنبش اعتراضی از مردم و نخبگان ناراضی و معترض بر نتایج انتخابات (و هم چنین اوضاع مملکت و رفتارها و سیاست‌های حاکمیت، به ویژه در چند ساله اخیر)، شکل گرفته است؛ اینک بیم و امیدهایی بر سر راه این حرکت قرار دارد. یکی از آنها سوق یافتن این حرکت مدنی و مسالمت‌آمیز به سمت تندی و خشونت است. در این مورد کلیه افراد باتجربه و علاقه‌مندان به مردم و وطن ابراز هشدار و نگرانی کرده‌اند. از شماها نیز همین توقع می‌رود. بنده بارها گفته‌ام که در این مسئله حاکمیت و جناح غالب متجاوز اصلی است و در طول تاریخ هم همیشه این حاکمیت‌های استبدادی هستند که مردم و جنبش‌های مردمی را به صورت واکنشی به سمت تند و رادیکالیزه شدن پیش می‌رانند. این مسئله در همه جای دنیا مصداق دارد. الان هم متأسفانه آقایان سخت ایستاده‌اند و حاضر نیستند این جنبش خودجوش مردمی را به رسمیت بشناسند و یا در برابر آن مصلحت‌اندیشی کنند و اگر دل‌شان به حال ایران نمی‌سوزد لااقل به حال بقای حاکمیت‌ خود بسوزد. بنابراین فعلا از این که آن جناح به حرف‌های معقول و مشفقانه گوش دهد، مأیوسیم. اما از این طرف انتظار می‌رود که به نصایح و هشدارها توجه کنند. هر گونه حرکت جنبش فعلی، به سمت خشونت به ضرر ایران، مردمان آن و خود جنبش سبز است. چرا که وقتی حرکت خشونت‌آمیز شود، جناح غالب و قاهر دست بالا را خواهد داشت و آنها برنده بازی خشونت خواهند بود. به علاوه آنکه آنها بهانه‌ها و دستاویزهایی دست‌شان می‌افتد تا بتوانند علیه جنبش مردم سمپاشی کنند و صف در هم ریخته خود را (چه در بین روحانیون و مراجع و چه در بین اصول‌گرایان منتقد و ناراضی و چه برخی مردم سنتی مذهبی) متحد و منسجم سازند. این امر باعث انسجام طرف مقابل و برعکس ایجاد تشتت و اختلاف در صف جنبش که بخش اعظمی از آن مخالف تندروی هستند خواهد شد. اما بالاتر از آن، بر فرض خشونت به پیروزی هم منجر شود، تجربه تاریخ جهان و خود ایران نشان داده است که خشونت عواقب مثبتی ندارد و آنها که با خشونت پیروز می‌شوند خود وقتی حاکم می‌شوند دست به سرکوب و خشونت و حذف مخالفان و منتقدان می‌زنند و این دور باطل هم‌چنان ادامه پیدا می‌کند.
این نکته را هم بیفزایم که افراد و جناح‌های تندرو در حاکمیت اکنون خود طالب خشونت‌آمیز شدن اعتراضات هستند تا راحت‌تر بتوانند آن را سرکوب کنند. آنها با تحلیل‌های ساده‌انگارانه‌ای فکر می‌کنند اکثر مردم بینابینی و بی‌طرف‌اند و یک اقلیت طرفدار حکومت و یک اقلیت کوچک‌تر معارض و مبارز با آن‌اند. و آنها باید با اعمال خشونت نگذارند آن اکثریت وسیع بینابینی به این‌ها بپیوندند. دوستان عزیز پا در تله خشونت افراطیون سرکوب‌گر نگذارید. عده‌ای از نظامی‌ها، مثل پزشکان جراحی‌اند که عادت کرده‌اند که برای هر بیماری راه حل جراحی دهند. آنها الان دارند همین نسخه را برای برخورد با مردم معترض می‌پیچند.
ب – نکته دوم هم این است که اینک نباید به هیچ وجه به شبیه‌سازی حوادث کنونی ایران با دوران انقلاب پرداخت. افراد آگاه و ناظران باتجربه و عمق‌نگر به خوبی می‌دانند که الان نه سال 42 است که حاکمیت بتواند جنبش اعتراض مسالمت‌آمیز مردم را سرکوب و نابود کند و نه سال 56 است که مردم و جامعه از یک سو و دولت و حاکمیت از سوی دیگر در شرایط یک انقلاب قرار داشته باشند. بنابراین دوستان عزیز نصیحت و انذار و هشدار این برادر پیرتان را بپذیرید و در آن تأمل کنید که نباید با دادن تحلیل‌های تند و اغراق‌آمیز و احساسی بر تنور احساسات آتش بریزید و حرف‌ها و کارهای بی‌پشتوانه را تشویق کنید. تند کردن خواسته‌ها و شعارها با شبیه‌سازی‌های نادرست با دوران انقلاب دومین نگرانی بنده است. عزیزان من انقلاب در ایران فعلی، نه شدنی است و نه درست. تجربه حرکت و مواضع قانونی و مسالمت‌جوی دکتر مصدق در دوران نهضت ملی و حتی در بیدادگاهی که او را محاکمه می‌کرد و نظرات و تجربه مهندس بازرگان در دوران انقلاب و تجربه همگی ما در سی ساله اخیر نشان داده است که حرکت مطالبه‌محور و تدریجی و رفتارها و خواسته‌های معقول و معتدل نتایج بهتر و ماندگارتری باقی می‌گذارد. اما در دوره دکتر مصدق، عده‌ای با تندروی و طرح شعار جمهوریت و یا پایین کشیدن مجسمه‌های شاه در برخی میادین و نظایر آن، جناح مقابل را متحد و عصبانی و مصمم کردند و یا نصایح بازرگان کمتر به گوش فعالان سیاسی آن روز نشست و در هر دو مورد نیز ما بهای سنگینی برای بی‌توجهی به تجارب معقول و منطقی و تسلیم احساس شدن خود پرداخته‌ایم.
از طرف دیگر هر انقلاب فرضی مستلزم دو قطبی کردن جامعه است. دوستان عزیز همه قبول داریم که جامعه ایران جامعه متکثری است، از مذهبی شدیدا سنتی تا بی‌مذهب. از راست و محافظه‌کار تا چپ و معترض. عزیزان دقت داشته باشید همین دولتی که با وضع آن چنانی مجددا به کرسی نشست به هر حال در ایران صاحب چند میلیون رأی است. تشدید حرکات و مطالبات عمل نادرستی است که جامعه ایران و نیروهای مختلف ذی‌نفوذ و مرجع را در آن دچار تعارض دوقطبی می‌کند. امروزه نباید با رادیکالیزه کردن شعارها، برخی از روحانیون و مراجع مذهبی و نیز اصول‌گراهای منتقد و نیز برخی از بخش‌های جامعه سنتی را به سمت جناح غالب راند. از سویی همه می‌دانیم که جنبش سبز، جنبش متکثری است که تند کردن شعارها و خواسته‌ها عملا باعث انسجام جناح مقابل و برعکس ایجاد تردید و تشتت در درون این جنبش خواهد شد.
هموطنانی که در خارج از کشور به سر می برند از این نظر در معرض آسیب بیشتری قرار دارند. چون طبع زندگی در خارج، کم و بیش، «ذهنی» شدن تدریجی روی شرایط داخلی کشور است. هم چنین به لحاظ روانی بسیاری از ایرانیان وطن‌دوست و ملی که درد ایران و زاد و بوم‌شان را دارند، معمولا دلشان برای بازگشت به کشور بیشتر می‌تپد و همین امر آنها را عجول و «شتاب‌زده» می‌کند. هم چنین متأسفانه برخی افراد نیز به لحاظ شخصی و شخصیتی دنبال «موقعیت‌طلبی»‌ها و جایگاه‌طلبی‌های فردی‌شان هستند و همین امر خصیصه شتابناکی آنها را بیشتر تشدید می‌کند. عده‌ای نیز هستند که به علت سوابق سلطنت‌طلبی و یا دیگر سوابق، عصبانیت و نفرت شدیدی از اصل انقلاب و یا از جمهوری اسلامی دارند. مجموعه این عوامل (ذهنی شدن، عجله، جایگاه‌طلبی، نفرت و عصبانیت و...)، خود محرک‌هایی می‌شود برای تند کردن دور حوادث و برخورد احساسی و غیرمنطقی با آن و هر دم بالا بردن سطح مطالبات و شعارها، بویژه با شبیه‌سازی دوران کنونی با مقطع انقلاب سال 57.
من به ویژه باید برای هموطنان ایران و مردم دوست‌مان در خارج از کشور که نگاه و درد ملی دارند، و بنا به تجربه تاریخی به سیاست‌ها و عوامل و مقاصد و رفتارهای بیگانگان همواره با تردید و شک می‌نگرند، و خود آرزوی سربلندی و استقلال و آزادی و رفاه و توسعه و عدالت برای ایران و ایرانیان را دارند؛ تأکید کنم که دوستان عزیز مسائل عملی سیاسی را نه صرفا بر مبنای «حقیقت» بلکه بر مبنای «موفقیت» باید سنجید. «حقیقت» شاخص عرصه اندیشه و عقل نظری است و عمل «موفقیت‌آمیز» شاخص سنجش عرصه عمل و استراتژی. مردم معترض و بویژه جوانان ایران «حق» دارند که از سرسختی، سرکوب و توهین و تحقیر مقامات و رسانه‌های دولتی در رابطه با خواسته‌ها و حرکت مدنی و مسالمت‌آمیزشان ناراضی و عصبانی باشند و در ذهن حقیقت‌جوی خود بر راه حل‌های رفع مشکل و موانع پیش رو بیندیشند. اما خیلی حرف‌ها ممکن است حق و «حقیقت» باشد، اما عمل سیاسی و استراتژیک نه صرفا بر اساس حقیقت بلکه بر اساس قدرت، مصلحت و تناسب قوای اجتماعی صورت می‌گیرد. بنابراین در این رابطه از بنده بپذیرید که حتی اگر انقلاب به نفع ایران و مردمانش باشد (که در آن بسیار تردید وجود دارد)، اینک در ایران، اگر ما با آن به صورت احساسی و اغراق‌آمیز برخورد نکنیم، شرایط انقلاب نیست. مهم‌تر از همه این که سعادت ملت ایران اقتضاء می‌کند روش‌ها و مطالبات جنبش سبز به گونه‌ای باشد که در افق پیش روی آن جا برای همه ایرانیان، بدون هر گونه حرکت تقابلی و تعارضی و قطبی، باز باشد. هر حرکت و مطالبه و شعار ما باید بر همبستگی ملی و نیز بر انسجام جبهه سبز بیفزاید و از تشدید قدرت و انسجام جناح معارض با خواسته‌های به حق‌ جنبش (و رفتارهای جناح مقابل که منافع ملی و موجودیت سیاسی و فرهنگی و اقتصادی ما را روز به روز تخریب می‌کند) بکاهد و در کل در حد توان و تحمل افراد و نیروهای حامل و موثر و دخیل در جنبش باشد. دوستان گرامی هرگونه برخورد «تندش کن، لنگش کن»، بویژه از راه دور، ما را به سمتی می‌برد که دودش به چشم همه خواهد رفت. من ضمن اذعان و تأکید مجدد بر اینکه سیاست‌های حاکمیت باعث تشدید شعارها و خواسته‌ها می‌شود اما باید همان گونه که اخیرا در مصاحبه‌ای اشاره کردم به همه دوستان و بویژه جوانان عزیز بگویم که همیشه ایثار و فداکاری این نیست که انسان آماده چوب خوردن و حتی گلوله خوردن در راه آزادی و استقلال و... باشد، اینها هم گاه لازم است، اما همه عزیزان باید بدانند که گاه تحمل حرکت تدریجی از گلوله خوردن هم سخت‌تر است. گاه انسان در یک لحظه گلوله می‌خورد و از این اوضاع راحت می‌شود. اما اگر بخواهد چند سال تحمل ناملایمات را بکند تا در مبارزه سیاسی‌اش منطقی و آرام باشد و در برابر تهمت‌ها و افتراها و سرکوب‌ها و حبس‌ها خویشتن داری نماید، این هم خود یک نوع فداکاری و ایثار است. شاید هم سخت‌تر باشد. دوستان عزیز، پس از سهم عمده و اصلی جناح غالب و تندرو حاکمیت در برخورد با اصلاحات (و اینک جنبش سبز) و ناکار کردن آن، در این سوی صف نیز اگر بسیاری از شما به نقد بزرگان اصلاحات به خاطر فرصت‌سوزی و کوتاه آمدن و یا به اصطلاح راست‌روی در «حرکت از بالا»ی اصلاحات می‌پردازید، در «حرکت از پایین» نیز هرگونه چپ‌روی می‌تواند آثار مشابهی در ناتمام و ناکام گذاشتن حرکات و مبارزات داشته باشد. خطاهای سیاسی، محاسباتی و استراتژیک، چه فردی و چه جمعی، چه در بالا و چه در پایین، چه راست‌روی و چه چپ‌روی؛ روزی در محکمه وجدان خود افراد، حافظه تاریخی مردم و بالاتر از آن در پیشگاه خداوند قابل نقد و پاسخ‌گویی و حسابرسی است.
بنابراین خواهران و برادرانم تقاضای بنده را بپذیرید و بر احساسات، روحیات و دغدغه‌های فردی‌تان، به خاطر خدا و مردم، غلبه کرده و آنها را به نفع یک حرکت منطقی و تدریجی کنترل کنید. به خصوص جوانان عزیز میهنم، با همه حقی که در عصبانی و احساساتی شدن در زیر فشارها و سرکوب‌ها و دروغ‌ها و تهمت‌ها دارند، به خاطر نسل خودشان و آینده مردم و مملکت‌شان باید برخوردهای ولو واکنشی و احساسات پاک‌شان را کنترل کنند و درس‌های تاریخ پرفراز و نشیب و مملو از درد و رنج و هزینه‌های بسیار ایران عزیز را آویزه گوش‌شان نمایند و الا صداقت و شجاعت ستودنی و قابل احترام‌شان برای دستیابی به آزادی و عدالت کافی نیست.
در پایان به یک نکته نیز اشاره کنم. دوستان عزیز اینک باید از هر نوع دوقطبی‌سازی‌های افراطی خودداری کرد. یکی از این قطبی‌کردن‌ها، قطبی کردن مذهبی – غیرمذهبی است. جنبش سبز مانند خود جامعه ایران، پدیده متکثری است و در آن از افراد شدیدا مذهبی تا افراد شدیدا غیرمذهبی حضور دارند. آنها می‌توانند در عرصه بحث و نظر، هر یک عقیده خود را داشته باشند، اما در عرصه عمل سیاسی آنها باید موجودیت یکدیگر را به رسمیت بشناسند و به عقاید هم احترام بگذارند. در حاشیه رحلت آیت‌الله منتظری و مباحثی که در این رابطه درگرفت، این حالت دو قطبی خود را نشان داد. دوستان عزیز، بزرگی آیت‌الله منتظری به «صداقت» و «شهامت» او هم در نظر و هم در عمل‌ بود. ایشان یک مرجع تقلید مذهبی است که در سنتی‌ترین شهر ایران زندگی می‌کرد. آرا و نظرات ایشان را باید در این چارچوب دید. صداقت و شهامت فکری ایشان، حال در هر مرحله از زندگی‌شان به گونه‌ای که می‌اندیشیدند، زبانزد همگان بوده و هست. از تقریظی که در آن شرایط بسته قم بر کتاب شهید جاوید مرحوم صالحی نجف‌آبادی نوشت تا آخرین فتاوایشان در باره حق شهروندی بهائیان (که فقه عقیده‌محور را به فقه انسان‌محور نزدیک کردند)، شهامت و شجاعت نظری‌شان را در میان و چارچوب روحانیون حوزوی نشان دادند. ایشان در عرصه عمل نیز همین صداقت و شهامت را داشتند و از «امتحان»های بزرگ «اخلاقی» تاریخی سربلند بیرون آمدند و به خاطر عقاید و ارزش‌های اخلاقی‌شان، به پست و منزلت و قدرت پشت کردند. ممکن است بساری از روشنفکران و نواندیشان مذهبی و یا دیگر روشنفکران، به لحاظ فکری و ذهنی و زبانی جلوتر از آقای منتظری بیندیشند، اما آنها نه نقشی را که آیت‌الله منتظری در میان حوزه‌ها، روحانیون، مردم سنتی و نظرگاه‌های حقوقی دینی موثر در قدرت و اجرا ایفا می‌کنند دارا هستند و نه، بالاتر از آن، بسیاری‌شان امتحان تاریخی شخصی و تاریخی اخلاقی آن چنانی که آیت‌الله منتظری پس داد، داده‌اند. هم اینهاست که به آیت‌الله منتظری نقش ویژه‌ای در رابطه با دفاع از حقوق بشر در ایران می‌دهد.
در انتها از اینکه مصدع اوقات‌تان شدم عذر می‌خواهم. بنده هم مطلع و هم مطمئنم که اکثر قریب به اتفاق ایرانیان فعال در خارج از کشور نگاه و شخصیت ملی و درد ایران دارند و از مواضع و مواقع مشکوک و ملکوک پرهیز می‌کنند و همین طور بنا به آثار و مواضع منتشره بسیاری‌شان، خوشحالم که افراد با تجربه، معقول و منطقی و دوراندیش نیز در آنجا هم بسیارند و هم انشاءالله دست بالا را دارند. امید است نصایح این برادر پیر بر برخی مواضع احساسی و غیردوراندیش بعضی دیگر موثر افتد و حداقل آنها را به تأمل وادارد. پیروز و سربلند باشید.
عزت‌الله سحابی
11 دی ماه 1388

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

اندرز سبز...

سبز یعنی شب شکستن با شعار
سبز یعنی کشتن بند و حصار

سبز یعنی استقامت تا سحر
سبز یعنی هم خلیج و هم خزر

سبز یعنیمشت ما آزادگان
بر دهان ظالمان و فاسقان

سبز یعنی خنده بر مرگ و سکوت
سبز یعنی دیکتاتورها در سقوط

سبز یعنی مردمان بی قرار
سبز یعنی عاشقان بی شمار

سبز یعنی سینه ها همچون سپر
بی هراس از تیر و باطوم و تبر

سبز یعنی انتقام آسمان
از هرآنکس کو خورد خون کسان

این همه از سبز گفتم هان بدان
ای تو ای ضحاک پیر این زمان

بشنو اندرز مرا و گوش دار
تا ابد آنرا نما چون گوشوار

لاجرم آنکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

ما کجای تاریخ ایستاده ایم؟
این سوالی است که شاید بارها از خود پرسیده باشیم یا نپرسیده باشیم. اما به راستی کجای این دشت بزرگ تاریخ جایگاه برافراشتن و برپا ساختن چادر ایران است؟ درحالی که هنوز به قدمت تاریخی و تمدن باستانی خود مینازیم و آن را با غرور به رخ خود و دیگری میکشیم اما نمیدانیم که کدامین سوی تمدن بزرگتر جدید را باید بگیریم تا هویت گم شده یا حتی نداشته خود را ببینیم. قصد در اینجا به هر حال چیز دیگری است.
بسیار مطالبی که در بیان عقب ماندگی ما نوشته شده و اینکه چگونه به اینجا رسیده ایم و چه شد و چه ها باید میشد که نشد.طی یکصد سال تحولات کوچک و بزرگ دامان ما را گرفت و هر گاه به سویی رفتیم که نمیدانستیم چه در انتها منتظرمان است. گاه راهمان را دزدیدند. گاه خودمان راهزن خودمان شدیم و گاه رسیدیم اما به کجا؟
آنچه مسلم باید انگاشت اینست که ما هنوز به آنچه میخواستیم نرسیده ایم. ظهور تحولات اساسی و بنیادین اجتماعی و سیاسی پی در پی نشان از جامعه ای دارد که هنوز در تکاپوی گم شده خود است. جنبش مشروطه، نهضت ملی دکتر مصدق، انقلاب اسلامی و حال آنچه که جنبش سبز خوانده میشود به درست یا غلط، دیر یا زود.
به راستی ما چرا اینگونه ایم؟ چرا نمیتوانیم مانند فرانسه با انقلاب بزرگ یا انگلیس با انقلاب با شکوه یا آمریکا در استقلال خود یکبار تکلیف خود را با آنچه نمیخواهیم یا میخواهیم روشن کنیم؟ یا حتی مثل شوروی یا چین امروز با آن شیوه خاص و عجیب خود را با فشار تا مدت زمانی طولانی نگاه داریم؟ یا چرا حتی نمیتوانیم مانند همسایگان عرب زبان و مسلمان خود دهان ببندیم؟ چرا همواره فریاد میکنیم؟
علت مسلما یکی نیست اما یک علت اساسی است. اینکه احساسات نوستالژیک ما نسبت به گذشته خود از یکسو و وضع کنونیمان از دیگر سو وادارمان میکند که سر به سوی آنچه از دست داده ایم برگردانیم و چون به آن نمیرسیم و به آنچه هم که میرسیم اعتقاد نداریم یا راضی نیستیم فریادمان همیشه بلند است. این حس نارضایتی آغشته به خشم.
امروز هم باز فریاد میکنیم. اما باز هم نه به درستی میدانیم که چه را نمیخواهیم و نه اینکه دقیقا چه میخواهیم؟ چون واقعا نمیدانیم. هیچ نمیدانیم. و آن معدودی هم که شاید میدانند یا در عزلتند، یا در غربت، یا در مکنت! در این میان که ما مانده ایم یک نکته را باید برای خود روشن کنیم، اینکه تا زمانی که یکبار برای همیشه تکلیف خود را با آنچه هستیم، آنچه میتوانیم باشیم، و مهمتر آنچه که باید بدانیم روشن نکنیم تا ابد مجبوریم در سوگ گذشته و نداشته خود نه شیون، بلکه فریاد کنیم. آنقدر فریاد کنیم تا گلویمان بگیرد، یا خفه مان کنند یا نومید شویم. و این جزای تاریخ برای آن مردمی است که نمیدانند.